

با تو گفتم آنچه مرا در دل بود
سخنانم نه شکايت
شکوه ای از سر نارضايتی
بغض فرو خورده دردی بود
که خارش سالهاست به سينه ام می خلد
سخنانم نه از سر بی حوصلگی
از صبری ست که مرا ذره ذره ذوب ميکند
چه بگويم از زخمی که خونابه دريغ و حسرت از آن ميچکد؟؟؟
صليب عشقم را به تنهايی به دوش ميکشم
کاش دستی پيدا شود ...
تا مرا ياری دهد
بر بلندای قله می ايستم
و فاتحانه
چشم در چشم خورشيد مينگرم
به حقارت هر آنچه ــ به اشتباه ــ
عشقش می خوانند
ريشه هايم در استغاثه ای بی پايان می خشکد
بگذار در وسعت نگاهت ريشه کنم
من از روييدن بی حاصل می ترسم...

عاشق ترين ، مولا ترين ، علي جان !
اي آنكه فرا تر از خويش در مقام امن الهي جاي داري
و حق در چشمان عاشقت موج مي زند
مولايم !
ياريم كن تا آسمان عشقش را به پرواز در آيم
كه پرواز تا او كم آرزويي نيست
پرواز از خود تا حق
مولا ترينم !
دستانم را بگير و مرا غريق درياي رحمتت كن
و چشمانم را آيينه اي ساز تا
عشقي ابدي _ ازلي را به تماشا بنشيند
عشقي در اوج لطافت و خلوص
عشق به تو
عشق به حق
عشق به تو كه خود حق هستي